مفرد مذکر بی مخاطب

در این سرای بی کسی،کسی به در نمی زند

1- من نمیدونم بعد 30 سال از انقلاب و این که هر روز رحیم پور ازغدی میاد و گوشزد میکنه که انقلاب ما به هیچ وجه انقلاب اقتصادی نبود و تمام و کمال فرهنگی بود و اینو از شعار های مردم میشد فهمید، نمیخوایم متوجه بشیم که مسائل فرهنگیو با باتوم و زور و... نمیشه حل کرد.

2-""وقتی که‚بیان آزاد با آزدی بیان فرق می کرد...وقتی که جنگ تحمیلی نبود‚تفریحی بود......وقتی که فهمیده ‚ بدلی از چه گوارا بود....وقتی که صحن مسجد‚گریه گاه غایت بود....وقتی که احتمال آمدنش در این جمعه فقط‚شاید بود!....وقتی که شیطان خر شد و خر بت شد....وقتی که خر دجال همان شتر صالح بود!...وقتی که هر زندیق دلقکی‚تز داد و هگل شد....وقتی که فحش های بچگیرو به صدام داشت....وقتی که غربی های ملحد‚بدبخت بودند....وقتی که آزادی ها با اسانس باتوم بود!.....وقتی که مرد مرد نبود‚چیزی شبیه شوهر بود....وقتی که زن فقط زیر چادرش آزاد بود....وقتی که زمستان بود و جلد شناسنامه هایمان درد می کرد....وقتی که زندگی ما سگی بود ولی با دین بودیم...وقتی که ندانستیم و ندانسته...چاپلین بودیم!....وقتی که نام دیگر عشق بازی‚نگاه بود....وقتی که رسانه ملی نبود‚میلی بود.....وقتی که زندانی ها آزاد و آزاده ها‚در بند بودند...وقتی که وطن فروشی‚بهتر از خود فروشی بود...وقتی که صدای بریده ی ما‚از آمریکا پخش می شد....وقتی که دیگر کسی به لودگی نورمن نمی خندید......."""

وقتی که مرکز امور زنان ریاست جمهوری دستور کنترل دقیق بر کالای ژاپنی مبنی بر ورود مواد آلوده به کشور را می دهد....وقتی که ذوالنور قائم مقام ولی فقیه به خاطر اصرار مردم از سمت خود استعفا میدهد و کاندید مجلس میشود...

*******

چرت نوشت:

نمیشود دوستت نداشت...لجم هم که بگیرد از دستت...نهایتش این است که....دفترچه خاطراتم....پر از فحش های عاشقانه میشود(مهدیه لطیفی)

"""-کفش نوزاد تقریبا نو برای فروش-"""این کوتاه ترین داستان جهان بود اثر ارنست همینگوی....

پیاده رو های این خیابان خراب شده......مست اند.....خیال برشان داشته......که تو دست در گردن من داری.....نمی دانند....من با هر بارانی.....اندوه فراموش شده ام را....با خود به خیابان می برم.....و تویی در کار نیست.....!

و کجایی سهراب...آب را گل کردند...چشم ها را بستند...و چه با دل کردند...وای سهراب کجایی اخر...خم ها بر دل عشق کردند....خون به چشمان شقایق کردند...تو کجایی سهراب...که همین نزدیکی عشق را دار زدند...همه جا سایه دیوار زدند...ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است...دل خوش سیری چند؟...صبر کن سهراب...قایقت جا دارد؟....

خواستند ....از عشق...آغوش و بوسه را....حذف کنند...عشق...از آغوش وبوسه...حذف شد(افشین یداللهی)

ما به دنيا آمده‌ايم...دنيا به ما نمي‌آيد....

هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم....نه رسولم.....نه زیبایم....نه عزیز کرده ام....نه چشم به راهی دارم....فقط در چاه افتاده ام.....


ادامه مطلب

1-نوک سیبیل هاش به سمت پایین گرایش داشت...هر پوکی که از سیگارش میکشید چشماشو می بست و با دودش حس روشنفکرانشو به نمایش میذاشت..با احتساب دکمه تقوا ، 3تا از دکمه های پیراهنش باز بود....جنگل زار سینه ش  اذیتم میکرد..هر چند تو گرمای 30 ،35 درجه شال گردنش تو ذوق میزد...

از حرفاش سر در نمی آوردم... نمیدونم چرا انقدر اصرار داشت اطرافیانشو با فرهنگ ایرانی آشنا کنه!!!!

از زرتشت هم صحبت میکرد..."چرا اعراب دین مارو عوض کردن" و....

حوصله شنیدن اراجیفشو نداشتم....

داشتم به این فکر میکردم چرا ما باید به چیزی که کسبش نکردیم افتخار کنیم؟ عادت کردیم به صفات انتسابیمون غره بشیم...

احساس میکنم انسان فقط باید به چیزی که کسبش کرده افتخار کنه...

قبل از تولد ، کسی خدمت ما نیامده که از ما بپرسه شما میخواین پسر باشین یا دختر؟توچه خانواده ای؟ چه کشوری؟ چه مقدار سرمایه مالی؟ قدتون بالا 2 متر یا کمتر؟و......

که اگه میپرسیدند ، قطع به یقین من زندگی در ایران و انتخاب نمیکردم....

ترجیح میدم اگه قرار باشه به چیزی افتخار کنم ، به مسلمون بودن خودم افتخار کنم تا ایرانی بودن که هیچ نقشی در کسب کردنش نداشتم...بیشتر شبیه یه زگیل میمونه که نمیشه کارش کرد....

و خیلی جالبه  کسایی که ادعای روشنفکری بهشون دست میده این تفکرات دارن...و هیچ وقت هم باب صحبتشون در مورد ایران و ایرانی کنونی نیست...بلکه هر بار از ایران صحبت میکنن فعل ماضی برای اون به کار میبرن..به کوروش و فرهنگ 2500 ساله ایرانی و... می بالن.

«ملتی که تنها به گذشته خود افتخار می کند ، دیگر یک ملت نیست ، یک موزه است »

فکر میکنم اگه آقایون اسلام واقعی به مردم نشون میدادن دیگه کسی به خودش اجازه نمیداد به عدالت و آزادگی کوروش و فرهنگ 2500ساله و تخت جمشید و.... افتخار کنه....

2-میگم اگه فرهاد به جای کوه ، دل میکند ، انقدر عذاب نمیکشید...!!!

*******

چرت نوشت:

این روزهای آخر...فرقی نمی کند ...نامه را باز کنی یا باز نکنی...باد وزیده باشد یا نه.....این روزهای آخر....فعل ها گیج می شوند.....و دعاهای عجیب از بی ثمری زنگ می زنند...

کاش یاد می­گرفتیم که.....هر قدیسی یک گذشته­ ای دارد..... و هر گناهکاری یک آینده.....

دو حرفی‌ست: ( من و تو)، سوال هشت عمودی....نگو که: (ما)‌ست جوابش، تو هیچ وقت نبودی.....دوازده، افقی، رنگ چشم؟ من بنویسم ـ...سیاه؟ سبز؟ چه رنگی‌ست پشت عینک دودی؟......چه خالی‌اند ببین خانه‌های کوچک جدول!....درست مثل همان روز‌ها که خانه نبودی......چه پنج حرفی سختی! نوشته: (حس زنانه).....و من به یادِ تو شاید نوشته‌ام که حسودی....هنوز بر لب من مانده طعم غریبی....و روی صورت تو جای دست، جای کبودی....دو حرفی‌ست: ( من و تو)، سوال هشت عمودی...نگو که: (ما)‌ست جوابش، تو هیچ وقت نبودی....

گفت دعا کنی می آید ... گفتم آنکه با دعا بیاید به نفرینی می رود....خواستی بیایی ،با دعا نیا...با دل بیا....

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد.....بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد...ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ....همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد...با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم....عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد....حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را....ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد....یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی....گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد....همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین...سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد....لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او..."ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد....مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟....من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد....تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست...من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد...مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید....فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد....گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو....تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد....


1- بنر بزرگ زده ازدواج آسان 300هزار تومان....

به شمارش پیامک زدم: تو به جهیزیه مامانت خندیدی که با 300هزار تومن میشه جشن عروسی به پا کرد....

اگه به جا موز و سیب و... پیاز وسیب زمینی هم بذارن بیشتر از این در میاد....


2-تا امروز فکر میکردم فقط دخترا میشینن 1 ساعت جلو میز آرایش...

میگه یه روز در میون میرم حموم بعدش 1 ساعت طول میکشه موهامو اتو کنم....

نباشد نیک باطن در پی آرایش ظاهر/ به نقاش احتیاجی نیست دیوار گلستان را

3-داشتم برگه های امتحانی دانشجوها رو صحیح میکردم سوال گفته: نظر اسلام در مورد مالکیت چیست؟ جواب داده از نظر اسلام مالکیت تمام ممالک روی کره زمین برعهده حضرت مهدی میباشد....

آخه یکی نیست بگه ابله.... منظورش در مورد مالکیت خصوصی و عمومیه.....

******

چرت نوشت:

لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است.... و چشم هایت شعر سیاه گویایی است....چه چیز داری با خویشتن که دیدارت....چو قله های مه آلود محو و رویایی است.....چگونه وصف کنم هیات غریب تو را.....که در کمال ظرافت کمال والایی است....شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم....که خوابناک تر از عطرهای صحرایی است...مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم....که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است...(حسین منزوی)

تابستان از کدامین راه فراخواهد رسید....تا عطش...آب ها را گواراتر کند(شاملو)

لبخندت را....!در فنجان چای حل کردم.....!کوپن قندمان تمام شده بود.....!

پیاز بهانه مقبولیست....تا سیر بگریی....بی نیاز از بیان دلیل..... آنهم از سیر تا پیاز

مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست / همه با قافیه عشق مصیبت دارند

بترسید از آدم‌هایی که عاشق "نیستند" و عاشقی را خوب بلدند!!!

*سرفه مي کنم بيرون نمي پرد....سکوت بدي در گلويم نشسته....!


1-صبح بدون صدای زنگ گوشیم ازخواب بیدار شدم...1سال گذشت...پارسال این موقع ها بود که زور بی خودی میزدم برای کنکور...تصمیم گرفتم به جا افسوس خوردن و فکر کردن به گذشته به روزایی که هوز نیومدن فکر کنم...عجیب احساس میکنم نیاز به نصب یه ویندوز جدید روی خودم دارم.....

میگن وقتی غلام کاخ زلیخا مامور شده بود یوسف با شلاق شکنجه بده ، وقتی چشم در چشم یوسف میشه دلش نیومد شلاقش بزنه....به یوسف میگه یه پوست چرمی میارم و من به اون میزنم و تو الکی ناله کن...یوسف قبول میکنه...بعد مدتی غلام میگه بذار حداقل یک بار به بدنت شلاق بزنم که جای شلاق بمونه و هر وقت زلیخا اومد جای شلاق روی بدنت نشون بدم....یوسف باز هم قبول میکنه....وقتی شلاق و میزنه روی بدنش یوسف مثل دفعات قبل بلند ناله میکنه....ولی این بار زلیخا تا صدای ناله یوسف میشنوه میاد به غلام میگه بسه دیگه نزن....

احساس میکنم آدم ها تو وجود خودشون یه خود واقعی دارن که دست یابی به آرامش درونی در گرو رسیدن به اون خود واقعیه...خیلی وقتها خیلی خواسته ها تو وجودمون خودنمایی میکننو مارو مجبور به برآورد کردنشون میکنن...ولی بعضی وقتها اون خود واقعی  انسان ، طلب ارضاکردن نیازشو میکنه که اون موقعست انسان یه حال و هوای دیگه ای پیدا میکنه.... مثل داستان یوسف وزلیخا که میگه بین عاشق و معشوق رابطه خاصی برقراره و از حال هم باخبرن....انسان و خود واقعی انسان هم همین طورن... ولی نمیدونم به شلاق و غلام هم نیازی هست یا نه....!!!!

2-امروز تصمیم گرفتم به جای فشار دادن دکمه های کنترل تلویزیون برم 2تا باتری بخرم....

******

چرت نوشت:

همراه با وزیدن نت های ساکسیفون...در عصر شرجی غزلی غرق ادکلن....یک جفت چشم شرجی شاعر کش قشنگ...از بستگان دختر همسایه نرون...بر روی کاج پیر دلم لانه کرده اند....آرام و سرد مثل غم و خنده ژکون.... "د"وزن بیت قبلی من را بهم زده....لعنت به فاعلات مفاعیل فاعلن....من قانعم تو را به خدا جان مادرت...امشب بیا و روسری ات را سرت نکن....(حامد عسکری)

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای....رفتی و باز هم به سکوتش کشانده ای....تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار....با واسطه سلام برایش رسانده ای....حالا صدای او به خودش هم نمی رسد...از بس که بغض توی گلویش چپانده ای.....دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست...گفتند باز روسری ات را تکانده ای ...می رقصی و برایت مهم نیست مرگشان...مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای ....بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ....امروز عصر چای ندارم ...تو مانده ای ...(حامد عسکری)

لبخند زدن معجزه ی لب رطبی هاست...دنیا به خدا تشنه گیلاس لبی هاست ...یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن ...این اوج تمنای قوطی حلبی هاست ...تشبیه شما به غزل و ماه و ستاره ....همسایه ببخشید که از بی ادبی هاست....ناخن بجوی ، بغض کنی ، قهوه بنوشی....این عادت هر روزه ی آدم عصبی هاست ..... گفتی غزلت تازه شده ، دست خودم نیست...از لطف خرامیدن چادر عربی هاست....(حامد عسکری)

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو....بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو».....شب های پادگان، سنگین و سرد بود....آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو....توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود..."Your hair is black, Your eyes are blue...خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار...این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو...یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی...این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...س» و ستاره ها چشمک نمی زدند...انگار آسمــــان حالش گرفته بود.....تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح...با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو....بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند.....با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»(حامد عسکری)

صفر را بستند تا ما به بيرون زنگ نزنيم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زديم


1-دزدی هم شاخ و دم ندارها....

ایرانسل چند وقت پیش پیام فرستاد که یک آهنگ پیشواز رایگان به شما اعطا شد....

حالا هر کی به ما زنگ میزد میگفت این چه آهنگیه عوض کن...

منم عوض کردم و 500تومن شارژ کم شد....

 دیروز پیام داده مهلت اعتبار آهنگ شما رو به اتمام است برای تمدید آن یک پیام بدون متن به این شماره ارسال کنید... چیزی نفرستادم

چند ساعت بعد دوباره پیام فرستاد برای لغو آهنگ یک پیام خالی به این شماره ارسال کنید...

هنوز اون پیامشو کامل نخوندم پیام اومد آهنگ شما تمدید شد و به حساب شما واریز شد...

نگو دوباره 500تومن شارژ کم کرد...

بابا به چه زبونی بگم.. من-آ-هن-گ- پیش-واز-ن- می-خوام

اینم یه جور دزدیه فقط قبلش از آدم اجازه میگیرن و پیشاپیش حلالیت می طلبن 


2-توصیه یک داغ دیده:

خواهشمند است قبل از ارسال هر گونه پیامک از صحت گیرنده آن اطمینان خاطر حاصل فرمایید

تا مثل بنده 500 تومان صرف ماسمالی پیام نکنید...


3- میگه روزی 3 بار میز ال سی دی گرد گیری میکنم

گفتم خاک بر سرت

بهش بر خورد.....!!!!


4-خواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس

سخن گوهر بار مجری برنامه رادیو هفت: یکی از دغدغه های اصلی هر انسانی اینه که دوست داره نحوه خوابیدن و چهره اش را در موقع خواب ببیند....!!!

بعدا نوشت:

نمیدونم طاقت گرمای تابستونو دارم که برم ترم تابستونه بردارم یا نه.....!!!؟؟؟

*******

چرت نوشت:

گاه می اندیشم....خبر ِ مرگ ِ مرا با تو چه کس می گوید...؟آن زمان که خبر مرگ مرا....از کسی می شنوی ، روی تو را....کاشکی می دیدم....شانه بالا زدنت را ،....ــ بی قید ــ...و تکان دادن ِ دستت که... مهم نیست زیاد.....و تکان دادن ِ سر را که....عجیب ! عاقبت مُرد ؟.....افسوس... کاشکی می دیدم !....من به خود می گویم :.....چه کسی باور کرد  جنگل ِ جان ِ مرا آتش ِ عشق ِ تو خاکستر کرد ؟  (حمید مصدق)

بهزیستی نوشته بود: شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد ....شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد پدر یک گاو خرید و من بزرگ شدم اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت جز معلم عزیز ریاضی ام که همیشه میگفت: """گوساله ، بتمرگ!"""(حسین پناهی)

تصمیم گرفته ام سنگ دل باشم....آنقدر سنگ دل که.....بگذارم این بار تلفن به جای دو بار....سه بار زنگ بخورد.....و بعد جوابت را بدهم!!!(محمدرضا محمدی مهر)

اعتبار آدمها به حضورشان نیست ، به دلهره ای است که در نبودنشان درست می کنند.....

کاشکی میفهمیدی...آنکه برای بدست آوردن محبتت....حاضر است...تنش را به تو بسپارد...فاحشه نیست ....

و آنکه....برای به دنبال خود کشاندنت.....تنش را از تو میدزدد....باکره نیست ...

تو را چه به فرهاد....؟ یک فرهاد است و....یک بیستون عاشقی.....تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار.....من باورت میکنم...

وقتی به انتهای راه میرسی...و نتیجه اش را نمی بینی....پاسخ تاول های پایت را چگونه می دهی؟‎

زور بي‌خودي نزن شاعر! آسمان؛ تنها وقتي مي‌بارد كه خودش بخواهد...

حالا که آمده ای...دیگر نه شاعرم نه عاشق..فقط این پنجره را ببند ... تا دلم نگیرد...

درخت دافعه دارد....که سیب می افتد...وگرنه هیچ سقوطی...نشانه جاذبه نیست....



1-با مامانش سوار تاکسی شدن...

6،7 ساله بود...یه ساعت بندی خریده بود...به مامانش میگفت از این به بعد هر کی سراغ منو گرفت بگو دستش بنده....!!!!

2-نمیدونم مستند راز دیدین یا نه.....اعتقاد دارین یا نه...من خودم شخصا چندبار لمسش کردم....میگه به هر چی فکر کنین غول چراغ جادو میگه فرمان بردارم سرورم...داشتم به این فکر میکردم که 1 سال گواهینامه گرفتم و تا حالا تصادف نکردم....10 دقیقه بعد زدم به یه ماشین که پارک بود.... 

******

چرت نوشت:

من شب جمعه قرار تو دلم می خواهد...صبح فرداش کنار تو دلم میخواهد....


"وضع ما در گردش دنيا چه فرقي مي‌کند".....او خدا، ما بنده‌ايم؛ اما چه فرقي مي‌کند.....عاقبت در صفحه شطرنج، سرباز است و مرگ.....اين سفيد و آن سياه، اينها چه فرقي مي‌کند.....در نبودت استجابت رفته، هنگام قنوت.....دست پايين است يا بالا چه فرقي مي‌کند.....چون بهشت و چون جهنم، هر دو از آن خدا......اهل اينجا باشم و آنجا چه فرقي مي‌کند.....صفحه تقويم ما، آيينه در آيينه است....پيش ما امروز با فردا چه فرقي مي‌کند.....سخت دلگيريم ما، از اين عبور لحظه‌ها....زود برگرد و بيا آقا چه فرقي مي‌کند.....!


لحظه دیدار نزدیک است...باز من دیوانه ام مستم....باز می لرزد دلم دستم...باز گویی در جهان دیگری هستم...های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ....وای نپریشی صفای زلفکم را باد.....آبرویم را نریزی دل...    ای نخورده مست.... لحظه دیدار نزدیک است....(م.امید)

لامارتین شاعر فرانسوی میگوید: تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم ، محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا.....

در جستجوی تو چشم هایم از نفس افتاد....کجای جغرافیای من ایستاده ای...؟که آسمانم ابریست...

نگران نباش....خواب كه باشم....از چشمانم "نمي‌افتي"؛....من هميشه....چشم‌بسته  به تو مي‌ انديشم....!



ادامه مطلب

1- ابتکار به خرج داده بود...فکر کنم دوم راهنمایی باشه....

به تیر برق سر کوچه یه برگه آچار تایپ شده چسبونده بود: لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان اشغال بریزد.... کندمش...اومدم خونه نشستم پشت کامپیوتر...

نوشتم: رحمت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال نریزد....گرینه پرینت زدم... تا هفته پیش میدونم که درست بود...کمرنگ چاپ کرد...کارتریج بردم ببینم مشکلش کجاست..گفت درامش مشکل داره...

درام بهونست.... ذات دنیا نفرت انگیزه....


2-داشتم قمیشی گوش میدادم زدم کانال 4 دیدم قمشه ای داره صحبت میکنه...

هردوتاشون عجیب آرامش میدن


3-نوشته : "وقتی فردی حس می‌کند عاشق طرف مقابل شده، حالت سرخوشی به او دست می‌دهد و این حالت نتیجه فعالیت فنیل اتیل آمین یا نوعی آمفتامین مغزی طبیعی است که در شکلات هم وجود دارد و انرژی و اشتیاق فرد را افزایش می‌دهد. "

زهی خیال باطل....پس بگو چرا من فقط تو ایام عید عاشق میشم و دلم برا کسی تنگ میشه...!!!! نگو به خاطر شکلاتاست....!!!

*******

چرت نوشت:

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد......و بوسیدنت موکول شده.....به تمامی روزهای نیامده.....حالا که هر چه دریا و اقیانوس را...از نقشه جهان پاک کردی.....مبادا غرق شوم در رویایت.....باید اسمم را....در کتاب گینس ثبت کنم ....تا همه بدانند.... زنی....با سنگین ترین بار دلتنگی....روی شانه هایش.....تو را دوست میداشت.....میبینی....عشق .....همیشه....جاودانگی میاورد....(گیلدا ایازی)

من ترا برای شعر.....بر نمی گزینم..شعر،مرا برای تو....برگزیده است....در هشیاری ....به سراغت نمی آیم..هر بار...از سوزش انگشتانم.....در می یابم که باز...نام ترا....می نوشته ام...(حسین منزوی)

به همان سادگی....که کلاغ سالخورده....با نخستین سوت قطار.....سقف واگن متروک را....ترک می گوید...دل ،دیگر.....در جای خود نیست...به همین سادگی ....!!  (حسین منزوی)

آنگونه مست بودم....که از تمام دنیا....تنها دلم....هوای تو را کرده بود...میگفتم این عجیب است...این قدر ناگهانی دل بستن....از من که بی تعارف دیریست....زین خیل ورشکستگی را...در خور دل نهادن....پیدا نکرده ام...(حسین منزوی)

با هم که قدم میزنیم....حسودی اش میشود...آفتاب...نه که هیچ گاه...قدم نزده است با ماه....شیرین ترین گناه منی....از تو به خدا...پناه نمیبرم....(رضا کاظمی)

این شهر....شهر قصه های مادر بزرگ نیست....که زیبا و آرام باشد....آسمانش را....هرگز آبی ندیده ام..من از اینجا خواهم رفت...و فرقی هم نمی کند....که فانوسی داشته باشم یا نه...کسی که می گریزد...از گم شدن نمی ترسد....(رسول یونان)

دشت ها آلوده ست....در لجن زار ، گل لاله نخواهد رویید....در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟....فکر نان باید کرد.....و هوایی که در آن....نفسی تازه کنیم....گل ِ گندم خوب است...گل ِ خوبی زیباست....ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را.....علف هرزه ی کین پوشانده است....هیچ کس فکر نکرد ....که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست....و همه مردم شهر....بانگ برداشته اند....که چرا سیمان نیست..و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست....و زمانی شده است.....که به غیر از انسان...هیچ چیز ارزان نیست....(حمید مصدق)

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک......گونه ام بستر رود .....کاشکی همچو حبابی بر آب....در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود ....(حمید مصدق)

گاهی آدم ها تمام می شوند ... از درون ،هیچ می شوند ....فقط نقطه نمی گذارند ....تا خیال خود و دیگران..... از خواندنشان  آسوده شود..... جسارت می خواهد....!

بالا و پایین پریدنم از شوق نیست...ماهی..روی خاک...چه میکند؟؟؟(حسن اسماعیل زاده)



1-دوم راهنمایی بودم از طرف انجمن مارو برده بودند قم پیش مراجع تقلید....

یادمه یکیشون که مریض احوال بود نشد بریم محضرشون....

رفتیم بیت یکی دیگه از مراجع که خدایش بیامرزد .... اولش یه روحانی اومد و چند دقیقه ای سخنرانی کرد و بعد خود مرجع وارد شد و نشست روی یه مبل

سخنرانی نکرد .... مریض احوال بود....

فکر کنم 30 ،40 نفری میشدیم....

یه صف طویل شکل داده بودیم و هر کس نوبتش میشد دولا میشد و دست مبارک این مرجع جلیل القدر را می بوسید و می رفت

و الان پس از 6سال هر وقت یاد اون روز میوفتم خودمو شماتت میکنم که من دیگه چرا این کارو کردم....

ظهر اون روز هم رفتیم مسجد آیت الله بهجت(ره) و من بیش از اینکه حواسم به نمازم باشه داشتم زیر چشمی از طبقه بالا به گریه هاش توجه میکردم...

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی....تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد

روز خوبی بود....

بهمون چندتا کتاب احکام برای نوجوانان داده بودند....

درسته چندتا کتاب از چندتا مرجع مختلف بود ولی 99% محتواش یکی بود.....

خیلی قشنگ اول موضوع انواع آب ها و بعد غسل و نماز و....مطرح کرده بودند...

چند روز پیش اتفاقی داشتم یکی از این کتاب های احکامو ورق میزدم ، به یه مساله خیلی جالب برخوردم...

حالا شما فرض کنید این کتاب برای امثال من تدوین شده بود:

مساله45: ""زوج میتواند زوجه خود را از خروج از منزل منع کند مگر اینکه در ضمن عقد ازدواج شرط عدم منع کرده باشد""

 مگه دختر 14،15 ساله تو این سن قراره ازدواج کنه که همچین احکامی بهش گوشزد میکنید؟!!!!

من نمیدونم چه صیغه ایه که هر وقت صحبت از احکام چه در رسانه چه در محافل مذهبی میشه  صحبت از آب و خمس و احکام روزه و نماز و.... میشه!!!

شکی نیست که این مسائل از اهم موضوعات شرعی هستند ولی بهتر بود حالا که کتاب برای نوجوانان و جوانان چاپ شده به جای بحث خمس و زکات در مورد کسب علم و نکوهش غیبت و تهمت و دروغ و....امثال اینها بحث میشد...

عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت.....او ندانست که در ترک تمناست، بهشت

2-روحانی ای که برای نجات یک دختر چشمش دچار ضربه شدید شده است...خبری که این روزها نقل محافل مختلف شده است.... وقتی این خبر رو تو چندتا سایت خوندم حس خوبی بهم دست داد....نه این که یک شخص روحانی آسیب دیده...به خاطر اینکه یک شخص روحانی بی تفاوت از کنار این موضوع رد نشده....

اما دیروز خوندن چندتا مطلب از سایت ها حسابی حالمو گرفت...آیت الله مکارم ضاربین را مفسد فی الارض خواند....آیت الله صافی و نوری همدانی هم این اقدام محکوم کردند و....

چرا؟؟چون یک روحانی ضربه دیده؟ شاید مهم نباشه که که یک دخترجوان مورد آزار و اذیت قرار گرفته

چرا باید روحیه بزرگان دین زمانی جریحه دار شود که شخصی از صنوف خود دچار آسیب شده است...

توصیه میکنم برای نشان دادن فقر، بیکاری ، فساد و.... یک مفعولی از جنس روحانیت و بعضا در مواردی خانواده هایشان را در معرض آسیب و زیان قرار دهیم....باشد که بزرگان از خواب غفلت برخیزند

به این جمله پایین اعتقاد داری؟؟؟

با دین یا بدون آن، انسانهای خوب کارهای خوب می کنند و انسانهای شرور، کارهای شرارت بار. اما برای اینکه انسانهای خوب کارهای شرورانه بکنند، به دین نیاز است.

********

چرت نوشت:

تقصیر من است اینکه....کم می آیی....هر گاه شدم اسیر غم می آیی....این جمعه و جمعه های دیگر حرف است.....آدم بشوم....سه شنبه هم می آیی.....!


پیشانی ار ز داغ گناه سیه شود....بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب....بهر فریب خلق بگویی خدا خدا


در سجده هنوز با تو سرسنگینیم....دلبسته ی این زندگی رنگینیم....دیوار وضوخانه پر از آیینه است....این است که در نماز هم خودبینیم.....!

(ادامه مطلب ، پاسخ به نظرات بعضی از دوستان)


ادامه مطلب

چند روزه تصمیم گرفتم این نگاه انتقادیم نسبت به مسائل دینی رو کم کنم و بیشتر به جنبه های مثبتش فکر کنم....

ولی نمیشه....یعنی نمیذارن که بشه.....

1-یه برگه ای پیدا کردم که بیان کرده برای باز شد گره هر کاری چه ذکری به کار ببرید...

چند نمونش که برام جالب بود...

پیدا شدن گم شده:نورا الله ناظر.....طلب کار:یاحی یا قیوم....برای بیکاری:در دل شب 360مرتبه یالله....رفع تهمت:یا الله اعلم....انتقال و جابه جایی:یا رب....قبولی دانشگاه: یا جوادالائمه...رفع اعتیاد: بسم الله الرحمن الرحیم....ادای قرض:انا انزلنا....به راه راست هدایت شدن جوانان:ایاک نعبد و ایاک نستعین...گره در کار آقایان: یا جواد الائمه....کمبود و کم حوصلگی: یا محمد یا علی یا فاطمه یا حسن یا حسین.....برای جوان عازم سربازی: یا هو مدد یا ضامن آهو 360 مرتبه

نمیدونم شاید من زیادی حساس شدم ولی تا اونجایی که من اطلاع دارم اسلام یعنی عقل،تفکر ، همت ، اراده و اختیار و در اخر توکل به حضرت الله و سپردن نتیجه کارها به خدا

2-میگم این شعار جهاد اقتصادی و هدفمند کردن یارانه ها زهر خودشو بر پیکره باور های دینی مردم هم ریختهاااا...

یه بسته آجیل مشکل گشا پیدا کردم...دریغ از یک عدد پسته....قبلنا حداقل 2،3تا پسته شور میذاشتن داخلش اما الان غافل از 1 عدد پسته حتی از نوع خامش.....

برام غیر قابل هضم بود....

من که میگم با این جماعت جاهل و خرافاتی که ما داریم، یه شب نامه تهیه کنیم و بین مردم پخش کنیم که ایها الناس اسلام در خطر است....امام زمان به خواب یکی از اصحابش اومده و گفته به شیعیان من بگو از مانیست کسی که آجیل مشکل گشا مهیا کند و در آن دست کم 1 عدد پسته نگذارد....این طوری پیش بره من فکر کنم تا چند روز دیگه بادام هم از محتویات این بسته معجزه آفرین حذف میشه و دلمونو به همون نخود چی و کشمش باید خوش کنیم....

  اَللّـهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ ايماناً تُباشِرُ بِهِ قَلْبي وَيقيناً صادِقاً حَتّي اَعْلَمَ اَنَّهُ لَنْ يصيبَني اِلاّ ما كَتَبْتَ لي وَرَضِّني مِنَ الْعَيشِ بِما قَسَمْتَ لي

خدايا از تو خواهم ايماني كه هميشه دلم با آن همراه گردد و يقيني راست و كامل كه بدانم مسلماً چيزي به من نرسد جز آنكه بر من نوشته‌اي و خوشنودم كن در زندگي به همانكه نصيبم كرده‌اي

******

چرت نوشت:

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم....یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیــب.....

پلک مرا بردار.....به ابرویم گره بزن.....تا ديگر اشتباهي خواب آمدنت را نبينم....

راستي اصلا گريه با خنده چه فرقي دارد . . .  ؟!من که سر گشته ام از اين همه هيچ . . . و فقط مي دانم.....که به دستور زبانهاي جديد.....خنده "ماضي بعيد" است بعيد.....گريه " استمراري " است....شادماني " حرف " است....حرف ربطـــــي است که مربوط به اين سامان نيست.....آرزو هم که " ضمير " ي است که در " اول شخص " خواه...." مفرد يا جمع " هيچ هنگام بر آورده نخواهد گرديد.....مرگ را هم که دگر مي دانم...." پيشوند " ي است که با " قيد زمان " مي آيد....زندگي هم که دگر " معلوم " است...

به چیز دیگری اگر معتاد بودم....خودم را به تخت می بستم و خلاص می شدم ..... خودم را به کجا ببندم.... از تو که نیستی....!!!!

در خلاء رها شده ام....مثل انگشتانم در سوراخ های جیب....ببین...چگونه نبودنت....فقر و بی پناهی را رقم می زند...از سرما می لرزم....در هوای تابستان....!

هر نتی از عشق بگوید زیباست....حالا...سمفونی پنجم بتهون باشد....یا ... زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست....

به طواف نگاهت رفتم..دور هفتم....لبیکم را شنیدی...حجر الاسود چشمانت مال من شد....

این ترس دیدن دستان تو در دستان دیگریست که اینگونه مرا سر به زیر کرده......

در این شهر صدای پای مردمیست....که همچنانکه تو را می بوسند...طناب دار تو را می بافند...مردمی که صادقانه دروغ میگویند..و خالصانه خیانت میکنند...دراین شهر هر چه تنها تر باشی..پیروزتری...



ادامه مطلب

میگفت هفته دیگه سر اولین فرصت میرم ثبت احوال شناسناممو تغییر میدم....

رفتم امتحان عملی رانندگی دادم افسر بهم میگه پیاده شو رد شدی ولی میاد جلو اسممو امضا کنه

میگه ""سید"" هم که هستی!!!! بشین یه بار دیگه ازت امتحان میگیرم.....


-چند هفته پیش بهش گفتم ازاین پلاستیک صورتیه پول بردارم ببرم بهش بدم؟ میگه نه....

صاحب اون پول ها نذر کرده که پولشو بده به فقرایی که سید هستن....


*****

چرت نوشت:

از پاسخ من معلمان آشفتند...از دهانشان هر چه در آمد گفتند....اما به خدا هنوز من معتقدم....از جاذبه تو سیب ها می افتند.....

ثبت احوال در شناسنامه ام همه چیز را  ثبت کرده است....جز احوالم


به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی....به چه دل خوش کرده ای؟!...تکاندن برف از شانه های آدم برفی.....؟


وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،

وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،

وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...

 

و تو، آدم سفيد،

 

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،

وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،

وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،

و وقتي مي ميري، خاکستري اي...

و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........


اگر به خانه ي من آمدي.... برايم مداد بياور.... مداد سياه مي‌خواهم روي چهره‌ام خط بکشم.... تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم ....يک ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم.....!يک مداد پاک کن بده براي محو لب‌ها نمي‌خواهم کسي به هواي سرخيشان، سياهم کند.....! نخ و سوزن هم بده، براي زبانم مي‌خواهم ... بدوزمش به سق ... اينگونه فريادم بي صداتر است......! قيچي يادت نرود، مي‌خواهم هر روز انديشه‌ هايم را سانسور کنم......! پودر رختشويي هم لازم دارم براي شستشوي مغزي! مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند تا آرمان‌هايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت...

تورا به خدا ... اگر جايي ديدي حقي مي‌فروختند برايم بخر ... تا در غذا بريزم ترجيح مي‌دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم .....! سر آخر اگر پولي برايت ماند برايم يک پلاکارد بخر به شکل گردنبند، بياويزم به گردنم ... و رويش با حروف درشت بنويسم: من يک انسانم من هنوز يک انسانم من هر روز يک انسانم....
مي‌داني که؟ بايد واقع‌بين بود ! صداخفه ‌کن هم اگر گير آوردي بگير! مي‌خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه مي‌زنندم بغضم را در گلو خفه کنم...... يک کپي از هويتم را هم مي‌خواهم براي وقتي که خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي‌کنند، به ياد بياورم که کيستم......!


ادامه مطلب

دیشب داشتم کتاب"حسنی دندون درد داره"برای خواهر زادم میخوندم....

به چند نکته ظریف برخورد کردم....

ماجرا از این قرار بود که آقای حسنی با در دست داشتن کارنامه و کسب نمرات عالی به جشن و پایکوبی پرداخته بود...

در همان روز آقای حسنی چندین فندق را با دندان خود میشکند و شب بدون رعایت مسواک زدن به رختخواب میرود...

شب هنگام به دلیل دندان درد شدید از خواب بیدار میشود....

اولین نکته انحرافی این کتاب در صفحه 4 کتاب امده است:" مادر حسنی هر چه به این در و آن در زد و به او دارو داد اثری نداشت"

مصرف خود سرانه دارو بدون تجویز پزشک.....

دومین نکته انحرافی ، ورود اندیشه های فمنیستی و نالایق برشمردن مردان در مدیریت خانه می باشد....

نالایقی مردان در مدیریت امور خانه و بی خاصیت جلوه دادن آنها: 1- در صفحه 6 کتاب بر روی دیوار عکس پدر بزرگ حسنی که با حالتی متعجبانه و انگشت به دهان میاشد.....

2-در صفحه 6 کتاب با توجه به وجود ماه و ستاره در آسمان حسنی با حالتی گریان از خواب بیدار شده است ومادرش دارو به دست بالا سرش ایستاده است...اما پدر خانه هنگامی که خورشید طلوع کرده است تازه متوجه دندان درد پسرش شده با حالتی متعجبانه دم در اتاق خود ایستاده و از فاصله دور پسرش را نظاره میکند... 

3-در صفحات 2،3،5،6،12 مادر حسنی با پیش بند در خانه میباشد...

نکته جالب اینکه در صفحه 6 کتاب مادر حسنی نصفه شب با پیش بند آشپزخانه به بالای سر پسرش میاید...

احتمال میرود شاعر این کتاب میخواهد این نکته را به خوانندگان خود القا کند که زن های بیچاره روز و شب در حال شست و شو و رفت و روب خانه هستند  و مردان بدون هیچ گونه احساس مسوولیتی نسبت به اتفاقات خانه ، تمام مسوولیت آن را به دوش همسران خود میگذارند.....

نکته انحرافی دیگر در این کتاب 12 صفحه ای ارجحیت دادن آراستگی مادر نسبت به تحمل دندان درد فرزند خود میباشد

در صفحه8 کتاب حسنی به اتفاق مادرش به دندانپزشکی مراجعه میکنند...با مقایسه تصاویر مادر حسنی در صفحات قبل با تصویر او در مطب دکتر این مساله آشکار میشود که مادر حسنی دست کم 30دقیقه قبل از خروج از خانه در جلوی میز آرایش خود مشغول آرایش صورت خود بوده است.....

اما بر خود واجب میدانم چندنکته را به مسوولین این کتاب گوشزد کنم:

آتلیه محمدی فرد که مسوولیت تصاویر این کتاب را بر عهده داشه اید ، لازم است متذکر شوم که جامعه ایران با 20،30سال گذشته خود تفاوت های بسیاری کرده است...یا گروه شما در ایران زندگی نمیکنند یا تجربیات شخصی خود در زندگی را به این شکل در قالب یک کتاب داستان سخیف ابراز کرده اید....

امروزه مادران این جامعه دیگر از صبح تا شب با پیش بند در خانه نمی باشند و دوران مرد سالاری در ایران سالهاست که به اتمام رسیده است.....

پدران این جامعه نیز به هیچ وقت بی تفاوت نسبت به امور خانه و فرزندانشان نیستند و اگر نگوییم بیشتر از مادران دلسوز فرزندان خود هستند که به یقین نیستند ، چندان کمتر از آنان نیز نمی باشند....

طبق آخرین اخبار به دست آمده کارکنان این انتشارات مستقیما زیر نظر جریان انحرافی و شخص آقای"الف میم"مشغول فعالیت میباشند و اعترافاتی را نیز در مورد انتخاب محتوای کتاب های خود در جهت برهم زدن آرامش خانواده ها ، تشویق به اعمال خودسرانه ، ترویج بی بند وباری ، ایجاد اختلاف در خانواده ها و تحریک زنان در برابر مردان کرده اند  گفته شده است که مهمترین دلیل عزل وزیر اطلاعات دستگیری کارکنان این نهاد و انتشار اعترافات در سطح وسیع جامعه بوده است...

********

چرت نوشت:

"حسنی دندون درد داره" انتشارات* فرهنگ امروز *توصیه میکنم حتما این کتابو خریداری کنید

جالبه که هفته دیگه امتحاناتم شروع میشه و من خیلی از منابع امتحاناتو نمیدونم چیه!!!


ممنوع نيستي كه بچينمت.....اين ‎جا هم كه بهشت نيست...تا گناه مادر را.....تكرار كنم…رنگ صلح چشم‎هايت....دهان تنهايي‎ام را.....آب مي‎اندازد.....به شاخه‎ات نرسيده ، مي‎لغزم....هميشه لغزيدن.....بهانه‎ي خوبي است.....براي فشردن دستي كه دوستش داري.....وسوسه‎ي چيدن....رها نكرد .....رهايت نمي‎كند....بچين....ممنوع منم كه بچيني‎ام.....!


می خندم به باد...که اغلب بی موقع میوزد !...می خندم به ابر....که اغلب بر دریا می بارد !....به صاعقه نیز میخندم..که فقط می تواند چوپان ها را خاکستر کند !...و می خندم به....تا شاد زندگی کنم....من می خندم ، اما...دنیا غم انگیز است


چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان....نه به دستی ظرفی را چرک میکنند....نه به حرفی دلی را آلوده....تنها به شمعی قانعند...و اندکی سکوت....


برای اعتراف به کلیسا میروم....روی در روی علف های روییده....بر دیوار کهنه می ایستم...و همه گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم...بخشیده خواهم شد به یقین....علف ها بی واسطه با خدا سخن میگویند...


امروز به یه تعاریف جدیدی از فقر ، نابرابری و زیبایی برخوردم:

نابرابری:

نابرابری یعنی این که  بری دم کیوسک روزنامه فروشی و یه نوشابه باواریا بخری  ولی یه قلوپ بخوری ببینی اون مقداری که میخوای خنک نیست و با خونسردی کامل بندازیش دور و تنها چند متر بالا تر یکی هم سن و ساله خودت با یکی دوسال تفاوت سنی دم ایستگاه طالقانی بشیه رو زمین و التماس کنه دو جفت جوراب بخری 1000 تومن...!!!!!


فقر:

فقر یعنی اینکه همه روزه مسیر 45 دقیقه ای تا خونتو با خودرو سواری، مجبور شی اول با اتوبوس به ناکجا آبادی بری و بعد از اونجا دوباره سوار اتوبوس بشی تا برسی خونت و 1:30دقیقه تو راه باشی فقط به خاطر 300 تومان


زیبایی:(بدون شرح)

http://jamejamonline.ir/Media/images/1388/09/29/L00925693866.jpg

******

چرت نوشت:

چرا تا این اندازه نسبت به هم بی مسوولیت شدیم؟


سلاخی میگریست...به قناری کوجکی دل باخته بود(شاملو)


""گفتگو از مرگ انسانیت است""

از همان روزی که دست حضرت قابیل....گشت آلوده به خون حضرت هابیل....از همان روزی که فرزندان آدم...زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید....آدمیت مرد...گرچه آدم زنده بود...از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند....از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند....آدمیت مرده بود...بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب....گشت و گشت....قرنها از مرگ آدم هم گذشت ...ای دریغ....آدمیت برنگشت...قرن ما...روزگار مرگ انسانیت است...سینه دنیا ز خوبی ها تهی است ....صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است..صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست ..قرن موسی چمبه هاست ..روزگار مرگ انسانیت است ...من که از پژمردن یک شاخه گل ...از نگاه ساکت یک کودک بیمار ...از فغان یک قناری در قفس ...از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار .....اشک در چشمان و بغضم در گلوست ...وندرین ایام، زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست ....مرگ او را از کجا باور کنم ؟....صحبت از پژمردن یک برگ نیست .....وای جنگل را بیابان میکنند ....دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند .....هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ...آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند ... صحبت از پژمردن یک برگ نیست ....فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست .....فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست .....فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست .... در کویری سوت و کور ....در میان مردمی با این مصیبت ها صبور .....صحبت از مرگ محبت مرگ عشق ...گفتگو از مرگ انسانیت است....(فریدون مشیری)




آخه ابله... آدم میاد تو بی آر تی تو قسمت مردونه شماره موبایلشو مینویسه؟؟

زنگ زدم بهش گفتم خیلی خری.....

*********

چرت نوشت:

میری زن بگیری میگن خونه داری؟ میری مسکن مهر ثبت نام کنی میگن زن داری؟


رفتم شلوار بخرم .....میگم کجاییه؟میگه ایتالیاییه....میگم چرا پرچم ایران داره پس؟میگه نه این پرچم ایتالیاست.....میگم پس اون الله وسطش چیه؟میگه برای ایران زدن دیگه


سارا سلام اشهد ان لا اله تو....با چشم های سرمه ای ان لا اله مست....دل می بری که حی علی های های های ....هرجا که هست پرتو روی حبیب هست....بالا بلند عقد تو را با لبان من....آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست...باران جل جل خرداد توی پارک....مهرت همان شب اشهد ان در دلم نشست....آن شب کبو کبو کبوتری از بامتان پرید....نم نم نما نما نماز تو در بغض شکست....سبحان من یمیت و یحیی و لا اله....الا هو الذی اخذ العهد فی الست....سبحان رب هر چه دلم را ز من برید.....سبحان رب هر چه دلم را ز من گسست...سبحان ربی الـــ من و سارا بحمده.....سبحان ربی الـــ من و سارا دلش شکست....سبحان ربی الــ من و سارا به هم رسیـــ .....سبحان تا به کی من و او دست روی دست....زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین...تا اهدنا الصـــ سرای تو راهی نمانده است....مغضوب این جماعت پر های و هو شدم...افتادم از بهشت بر این ارتفاع پست....یک پرده باز بین من و او کشیده اند.....سارا گمانم آن طرف پرده مانده است


جهان سوم جهانی است که مردم برای فرار از آن درس می خوانند(گاندی)


گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز     فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم


به سوپر مارکتیه میگم یه نوشابه مشکی لطفا...

میذاره روی ترازوش میگه درشو باز کنم؟

ولی من میشنوم که دلشو باز کنم؟

گفتم کاره تو نیست...

_ چی میگی حالت خوبه؟

_بیخیال بازش کن....

میگم خوب بود کنار در باز کن ، چاه باز کن و.... یه دل باز کن هم می ساختنا.....

*******

چرت نوشت:امشب تمام عاشقان رادست به سر کن/يک امشبي با من بمان بامن سحر کن/بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را/کج کن کلاه، دستي بزن ، مطرب خبر کن/گلهاي شمعداني همه شکل تو هستند/رنگين کمان را بر سر زلف تو بستند/تا طاق ابروي بت من تا به تا شد/دُردي کشان پيمانه هاشان را شکستند/يک چکه ماه افتاده بر ياد تو و وقت سحر/اين خانه لبريز تو شد شيرين بيان حلواي تر../تو مير عشقي عاشقان بسيار داري/پيغمبري با جان عاشق کار داري..


آنقدر باورت دارم که وقتی میگویی باران ، خیس میشوم


ای دمت عیسی دم از دوری مزن      من غلام آنکه دور اندیش نیست


هی با خودم فکر میکنم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق میریزیم و

و ضعمانم اینست و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آنست !نمیدانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟!( دکتر شریعتی)


داشتی به این فکر می کردی؟ یه پیام بدون متن به این شماره ارسال کنید...

چشمام به این تبلیغ توی مترو افتاد...

ارسال کردم....

پسره 24،25 بهش میخورد...

نه ریشاش ریش تقوا بود نه اون پیراهن یقه آخوندی که تنش کرده بود ولی بگی نگی قیافش یکم ملکوتی بود....

بادوستش بحث دینی میکرد....

میگفت چرا باید نماز سر وقت بخونیم؟

گفت:یادته دو هفته پیش با سعید دم انتشاراتی قرار داشتیم 10 دقیقه دیر کرد؟

یادته چقدر بهش نق زدیم و خواستیم هرجور شده تلافی شو سرش در بیاریم؟

 نماز هم مثل قرار دو هفته قبلمون میمونه....خدا میگه آهای آقا میثم آقا هادی ساعت 1 بیا سر قرار متظرما

ولی انقدر اهل حال هست که تا چند ساعت وای میسته و خم به ابروش نمیاره و وقتی میرسی بهش انگار نه انگار که چند ساعته کاشتیش...تازه باهات بازم قرار میاره... با این که میدونه آدم خوش قولی نیستی

میخنده....میگه خب درست ولی مثلا ما با سعید قرار داشتیم وقتی دیدیمش بهش گفتیم سلام اقای سعید خوب هستید؟یا خودمونی و هر جور که دوست داشتیم صحبت کردیم...

من نمیخوام این طوری با خدا صحبت کنم...

میگفت تو تا حالا عاشق شدی؟با کسی رابطه داشتی؟گفت نه...

گفت تصور کن که مثلا به یکی علاقه شدیدی پیدا کردی و باهاش قرار گذاشتی... 

میدونی که طرف مقابلت از رنگ زرد بدش میاد وعاشق رنگ قرمزه....

تو میخوای بری سر قرار با لباس زرد میری؟گل زرد میخری؟ براش کادو لباس زرد رنگ میخری؟یا اینکه اگه قرار باشه براش کادو لباس بخری  قرمز می خری و گل قرمز بهش هدیه میدی؟ حتی اگه خودت از رنگ قرمز بدت بیاد...حتی حاضری بخاطرش هر چی لوازم زردرنگ داری بندازیش دور...با اینکه شاید خودت از رنگ زرد خیلی خوشت بیاد
نماز هم مثل همینه خدا خوشش میاد ما این مدلیش باهاش حرف بزنیم ...

خوشم اومد از جواب پسره ....هرچند یکم رویایی بود...

آره داشتم به این فکر می کردم....

پیاده میشن...

تازه میفهمم یه ایستگاه جلوتر باید پیاده میشدم

*****

چرت نوشت:

تاحالا دیدین یک نفر 3:20 دقیقه بشینه پشت کامپیوتر و وقتشو صرف انتخاب واحد بکنه؟!!!!

شلوار کردی هم برای خودش عالمی دارها

آموخته ام:

1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.

2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند .

3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود .

4.با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خويش مي سنجد و هم سطح خويش مي پندارد


حسین پناهی: به ما می گفتند نباید پپسی بخورید، گناه دارد. وقتی به تهران آمدم، اولین كاری كه كردم، از یك دستفروش یك پپسی گرفتم. درش تالاپ صدا كرد و باز شد. بعد خوردم و دیدم كه خیلی شیرین است. آن روز نتیجه گرفتم كه گناه شیرین است.


وقتی نیستی انگار چیزی از روزگارم درآمده....

تو از جنس دماری!!!


بین دو راهی گیر کردم

سکوت علامت رضاست

یا

جواب ابلهان خاموشیست؟

*****

چرت نوشت:

گله از دست کسی نیست    مقصر دل دیوانه ماست


*همیشه برای دوربین ها....لبخند می زنی..... دریغا من..... که نزدیک بین ام.....!(احسان پرسا)


*حالا که آمده‎ای.....سلام.....حالا که نمی‎روی.....خداحافظ....حالا که آمده ای.....آن سوزنبان را بد عادت نکن.....بگو که خیال سفر نداری....

حالا که آمده ای....گریه نکن....دیگر مشق نمی نویسی....همه ی مدادهایت رنگی است...

حالا که آمده ای......گوشت بدهکار حرف آدم بزرگ ها نباشد.....با تقویم چه کار داری....سیب که داریم......سفره هفت سینی مهیا کن......حالا که آمده ای.....خدا هم خوشحال است.....دیگر وقتش را نمی گیرم.....حالا که آمده ای......نمی خوابم.......وقتی منتظر کسی نیستی.....چه قدر بیداری بهتر است.....حالا که آمده‎ای.....قبول کن.....جاده‎ها به جایی نمی‎رسند....این بار از مسیر رودخانه می‎رویم.....حالا که آمده ای.....من هم موافقم.....در امتحان بعدی.....ورقه هایمان را سفید می دهیم.....سفیدِ سفید.....مثل برف.....حالا که آمده ای......چترت را ببند.....در ایوان این خانه......جز مهربانی نمی بارد....حالا که آمده ای.....کنارم بنشین.....بخند.....دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست.....حالا که آمده‎ای....همین یک کلمه کافی است.....آمده‎ای.....!

هميشه ميگفت....مثل بچه ي آدم رفتار کن....ولي من هنوز نفهميده ام....منظورش هابيل بوده است يا قابيل......!

*****

چرت نوشت:


این روز ها

نمازم را شکسته می خوانم

چهار فرسخ

دور افتاده ام از چشمانت


سوال فلسفی یک قناری: من نمي دانم چرا ماهي هاي عيدفرار نميكنند قفس آنها كه سقف ندارد!!!


وطن پرستو بهار است، و اگر بهار مهاجر است؛ از پرستو مخواه كه بماند! "شهيد آويني"


برای زمان تنهایی من ، بدترین خبر ، دو نفره شدن هواست



ادامه مطلب


کاغذ باطله
»
» دست تو كه صد شادي بامن به نوازش داد / گويم به دعا كز درد آزرده مباد آن دست
» راضی به فتنه نیست ز چشم سیاه خود/ دارد هزار خون، طمع از یک نگاه خود
» محجوبی ات رفته به دخترهای حوزه/ ناز و ادایت هم به دختر بندری ها
» جهاد اکبر(جهاد نفس) بر جهاد اصغر پيشی دارد "امام حسین(ع)"
» دست من گیر که این دست همانست که من/بارها از غم هجران تو بر سر زده ام
» اوج غم این قصه در این شعر همین جاست/ من بی تو پریشان و ... تو انگار نه انگار !!!
» چشم من چشم تو را دید ولی دیده نشد/من همانم که پسندیــــد و پسندیده نشد
» توی قرآن خوانده ام یعقوب یادم داده است/ دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
»
Design By : Hosein Taheri