"لطفا در کارنامه -صفر-منظور گردد"
خدا
هم همین طوره...با اونایی که کاری به کارش ندارن و دورو ورش نمی
پلکن...کاری نداره...مستمر آزادن...اما اونایی که ادعای رفاقت دارن و
کارشون در روز پیمان بستن و شکستن میشه و ....طور دیگه رفتار میکنه...حالا
یه جا پیش میاد یه عهدیو میشکونی که با بقیه قول و قرار شکستن های قبلیت
خیلی فرق داره...اون روز احساس میکنی داری به ریش خدا میخندی...بعد مدتها
تو یه موقعیتی کاملا شبیه اون، قرارت میده...بعد میبینی تمام قد جلوت
وایستاده و داره به کل هیکلت میخنده... بلافاصله ذهنتو میبره چند ماه یا
چند سال قبل که بهت بگه این به اون در...این کارو از عمد میکنه که روت نشه
باهاش جر و بحث کنی... تو چندتا پست قبل گفتم:حواسمون
به نوع نگاهمون...حرفامون...ژست هامون...چشمامون و... بیشتر جمع
باشه...شاید...یکی...جایی...فقط منتظر یه خنده...یا نگاه همراه با آرامش و
صلح...یا یه حال و احوال پرسی ساده باشه...تا برای زمانی هم که شده دنیاش
قشنگ بشه....تبصره: نویسنده خیلی غلط کرده همچین حرفیو زده...پ ن : کماکان برداشت (ذهنی) از نوشته های وبلاگ آزاد است...لطفا سوال نفرمایید.. ***** بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود......احساس در “الـــهه ی نـــاز ِ
بنان” نبـود.....بی شک اگر که خلق نمی شد “گناهِ عشق”.....دیگر خدا
بــــــه فکـــــــر ِ “شبِ امتحان” نبود......بنشین رفیق! تا که کمی درد
دل کنیم......اندازه ی تو هیــــچ کسی مهربان نبود.....اینجا تمــــام ِ
حنـــجره هــــــا لاف می زنند.....هرگز کسی هر آنچه که می گفت،آن
نبود!.....لیلا فقط به خاطر ِ مجنون ستاره شد.....زیرا شنیده ایـــــــم
چنین و چنان نبود......حتی پرنده از بغل ِ ما نمی گذشت.....اغراق ِ شاعرانه
اگــــــر بارِمان نبود.....گشتم،نبود،نیست… تو هم بیشتر نگرد!......غیر
از خودت که با غزلـــــم همزبان نبود......دیشب دوباره -از تو چه پنهان-
دلم گرفت......با اینکه پای هیـــــچ زنـــــی در میان نبود....."امید صباغ نو" دیگر نمیگویم گشتم نبود نگرد نیست...بگذار صادقانه بگویم گشتم اتفاقا بود...فقط مال ما نبود... حکایت این روزهای من.... همین... ******* به یکی جلوه دلم بردی و خوابم کردی....باغت آباد.....زدی خانه خرابم
کردی......همچو موج آمدم و وای.....که بر ساحل درد....چون حباب لب
شط......نقش بر آبم کردی.....دردم این است که در عرصه ی شطرنجی عشق.....مات
چشمت شدم....و اسب خطابم کردی.....! وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده شویم،معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم"میلان کوندرا" نگاه ما آدما به دنیا...مثل تماشای یه فیلم سینمایی از ال سی دی کامپیوتر میمونه...LCD به خاطر ویژگیش باید حتما روبه روش بشینی تا بتونی تصویرو واضح و شفاف ببینی...اگر یکم کج بشی..تصویر سیاه و نامعلوم میشه...دنیا هم همین طوره...اگر یه وقت اونو سیاه میبینیم...ایراد از دنیا نیست...از طرز نشستن و نگاه کردن ما به اونه... ******** چرا به انجام واجبات و ترك محرّمات ملتزم نيستيد، حضرت حجت علیه السلام به
همين از ما راضى است؛ زيرا:« أَوْرَعُ النّاسِ مَنْ تَوَرَّعَ عَنِ
الْمـُحَرَّمَاتِ. »(1)پرهيزگارترين مردم، كسى است كه از كارهاى حرام
بپرهيزد.
ترك واجبات و ارتكاب محرّمات، حجاب و نِقابِ ديدار ما از آن حضرت است."آیت الله بهجت" چرا کلافه شدی باز، اینکه لیلا نیست...سیاه چادر گل چهره ی تو اینجا نیست...قدی که لرزه به جان و جوانیت انداخت...خودش که هیچ، شبیهش هم این طرفها نیست...یکی از این همه چشم سیاه کرده ی سرد...چنان که گیرد و سوزد خمار و شهلا نیست...نمی شود که بدون بهانه عاشق شد...نگاه هیچ کس این روزها فریبا نیست...نگرد! من به تو دارم نگشته می گویم...زنی به خوبی او در تمام دنیا نیست...قبول کن که شر و شور آن زمان دیگر...برای مثل تو مردی زیاد زیبا نیست...مشخص است که در چشم های کم سویت...تمایلی به خطای دوباره پیدا نیست...دلی برای لبی تب نمی کند دیگر...بزن به چاک و برو، دوره، دوره ما نیست...تو مانده ای و خدایت، عدالتش را شکر !...اگر چه این همه غم جرم یک تماشا نیست...تو مرد مرده تنهـایی خــودی اما...زنی به خوبی او در تمام دنیا نیست..."احسان معصومیان" بهش گفتم خب برو بخوابونش تو اتاق خودش...گفت نه...شاید زلزله بیاد و اگر رو تخت بخوابونمش، حساب کردم، کمد میوفته روش...من خندیدم و اون خیلی جدی مگیفت... این بود تعریف من از "مـــادر" همین.... ******* اصلاً
قبول حرف شما، من روانیام...من رعد و برق و زلزلهام ، ناگهانیام...این
بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز...داغ شماست خیمه زده بر جوانیام...رودم؛
اگر چه بیتو به دریا نمیرسم...کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام...من کز
شکوه روسریات کم نمیکنم...من، این من غبار، چرا میتکانیام؟...بگذار روی
دوش تو باشد یکی دو روز...این سر که سرشکستۀ نامهربانیام...کوتاه شد سی و
سه پل و دو پلش شکست...از بعد رفتنت گل ابرو کمانیام...این بیت آخر است،
هوا گرم شد؛ بخند...من دوستدار بستنی زعفرانیام (حامد عسکری) بعدا نوشت: این قسمت برنامه معرفت عالی بود...تکراشو حتما ببینید...یک شنه ساعت 4 یا 4:30 شبکه چهار بعضی وقتا آدم میشینه نیم ساعت چل دقیقه تو ذهنش با یکی که اعصابش از دستش خورده دعوا میکنه و انواع و اقسام فحش هارو کنار هم میچینه تا اولین فرصتی که دیدش....بهش بگه تا هم خودش خالی بشه...هم طرف مقابل حساب کار دستش بیاد...ولی وقتی میبینیش و از دور دست تکون میده و موقع سلام کردن یه پیشوند "بببببببه"به سلامش اضافه میکنه....انگار دنیا رو سرت خراب میشه...دیگه سختته بخوای اون عصبانیتتو تو اون لحظه پاسخی قرار بدی برای نگاه های گرم و صلح طلبش...هم اون نمیفهمه که از دستش عصبی هستی...هم خودت تبدیل به یه آدم عقده ای میشی که فحش هایی که دم حنجره گلوت گیر کرده و سر آدمای بی گناه دیگه خالی کنی...حتی این مواقع sms هم جواب نمیده...باید حرف بزنی تا آروم شی... از بس که غم تو قصه در گوشم کرد/غم های زمانه را فراموشم کرد یک سینه سخن به درگهت آوردم/چشمان سخن گوی تو خاموشم کرد ****** *تا خنده ی تو می چکد از خوشه ی لب ها.....بیچاره بمی
ها و غم نرخ رطب ها.....دنبال دو رج بافه از ابریشم مویت....تبریز شده قبر
عجم ها و عرب ها......قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است.....قنداق تفنگ همه
مشروطه طلب ها.....از عکس تو و بغض همینقدر بگویم.....دردا که چه شب
ها....که چه شب ها...که چه شب ها...قلیان چه کند گر نسپارد سر خود
را.....با سینه ی پر آه به تابیدن تب ها.....گفتم غزلی تا ننویسند محال
است....ذکر قد سرو از دهن نیم وجب ها.....!(حامد عسگری) همیشه
در گرگم به هوا....از گرگ شدن فرار میکردیم...و اکنون...نا خواسته در
تمامی بازی ها گرگیم....بی آنکه از خودمان بترسیم...من از هفت سنگ می
ترسم...می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم...که دیواری ما را از هم
بگیرد...بیا لی لی بازی کنیم...که در هر رفتنی...دوباره برگردیم...(رویا
وکیلی) 1- عکس پایین...سال اول راهنمایی....یعنی حدود 8 سال پیش... داشتم فکر میکردم چقدر شباهته بین کاندیداتوری من تو مدرسه با انتخابات امسال مجلس... اون سال ها "یحیی گل محمدی" خیلی معروف بود و دفاع تیم ملی و بازیکن پرسپولیس بود...بعد از جشنی که اونم حضور داشت... سوار ماشینش شدیم و اومدیم خونه یکی از دوستای داییم(که با گل محمدی رفیق بود)...تو مدرسه همه به جا اینکه در مورد برنامه هام ازم سوال کنن... دنبال یه دلیل مبرهن بودن که بهشون ثابت کنم این عکس واقعیه...نه فتوشاپ...که آخر سر هم مجبور شدم عکس اصلی ببرم مدرسه و بهشون نشون بدم... حالا فرقش با مجلس امسال اینه...به جا یحیی گل محمدی...یا" آیت الله مهدوی" یا "آیت الله مصباح" علم کردن و افتخار میکنن که اونا ازشون حمایت کردن... واقعا برنامه نداشتم...این چند بند هدف رو هم...همین جوری نوشتم...یعنی مثل کاندیداهای مجلس اصلا از درد و دغدغه هم نوعانم اطلاعی نداشتم...ولی شهوت قدرت و پست و ریاست هم نداشتم...شاید اون سال بیشتر دنبال این بودم که بگم من با یحیی گل محمدی عکس انداختم...اما به نظرم قابل تقدیره که یه نوجوون 12 ساله در اون زمان، راه حل خروج از مشکلات و بحران ها را "گفتگو" عنوان میکنه(هدف شماره 3)...اما الان... خلاصه اینکه رای نیاوردم...فکر کنم سی و اندی رای آوردم که جزء عوض بدل ها بودم...خب طبیعی بود...چون سال اولم بود که وارد مدرسه جدید شده بودم و کسی ازم شناخت نداشت... 2- سال بعد.... علاقه ای به کاندید شدن نداشتم...پسرداییم سال اولی بود که وارد مدرسه شده بود و وقتی اسمشو نوشت...به من گفت تو هم بنویس و با هم تبلیغات کنیم...یادمه چه شب هایی که خونه هم بودیمو فکر میکردیم چطور تبلیغات کنیم تا رای بیاریم...عکس دوران بچگیمون(فکر کنم10 ساله بودم) از تو آلبوم پیدا کردم... الان که فکر میکنم...بنیانگذار جبهه متحد اصولگرایی من و پسرداییم بودیم... انصافا شعارها و تبلیغاتمون عالی بود...حتی الان که بهش نگاه میکنم...(بعد از اینکه کلی میخندم) میبینم که شعارهامون از شعارهای الانِ کاندیداهای مجلس خیلی قوی تر و پربارتر و اثرگذارتره....فکرشو بکنید...7سال پیش شعار ما این بود " به برنامه رای دهید نه به شخص"....یعنی ما اون زمان این مطلبو فهمیده بودیم...ولی الان... فکر میکنم اگر اون زمان وارد سیستم نظام میشدم...الان به عنوان تئوریسین انقلاب داشتم فعالیت میکردم... به فکر تقدیر از معلم و جایگاه علم و دانش بودم...ولی الان ... تو سوابق نوشتم نویسندگی در مجلات شهری...اگر یادتون باشه چندماهه پیش گفتم که تو سن 11،12 سالگی رفتم عضو انجمن مبارزه با تهاجم فرهنگی دشمن شدم...همون زمان که ازش به عنوان "دوران جهالت دلنشین" نام میبرم...من و دوستم مسوول نشریه انجمن بودیم..سال اول راهنمایی یه مقاله راجع به "دست دادن دختران و پسران نامحرم به هم و سینما رفتنشان"نوشتم...ولی همه بهم خندیدن...هرچند پای آرمان هام وایستادم و بالاخره چاپش کردم.... ولی پسرداییم الکی نوشت نویسندگی در مجلات شهری... اون سال رای آوردم...چهارم شدم...پسرداییم جزء عوض بدل ها شد....به غیر از روز اول که با مشاور مدرسمون جلسه گذاشتیم...دیگه تا آخر سال حتی یه نشست مشترک هم با اعضا شورا نداشتیم...البته همه جا همین طوره...یه جور فرمالیتست...ولی من قبلش اطلاع نداشتم که کسایی که رای میارن عملا هیچ کارن...فرقش با مجلس اینه تو مدرسه، بالایی ها تصمیم میگیرن و خودشون اجرا میکنن و ما کلا نقش هویج بازی میکنیم...ولی تو مجلس بالایی ها تصمیم میگیرن به پایینیا میگن شما اجرا کنید... دیگه از اون به بعد کلا کاندید نشدم... تا....همین چند ماهه پیش که وسطای ترم، یکی از بچه ها اومد بهم گفت که تو بیا و مسول کانون شعر و ادب و فرهنگ دانشکده شو...کاندید شدم و از8نفر ثبت نام کننده،7 نفر میخواستن که چه رای میاوردم چه نه، قرار بود اسمم از صندوق در بیاد... اون موقع به صورت جدی وارد بازار کار نشده بودم و قبول کردم...اون موقع یه اهدافی تو سرم بود که موقع دریافت کلید کانون کلا همش فراموش شد...ولی هفته پیش عذاب وجدان گرفتم...چون دفتر کانون تبدیل شده بود به اینکه برم کیفمو بذارم داخلش و بین کلاسا چایی بگیرم و اونجا تو خلوت خودم درس بخونم و استراحت کنم و بعضا ناهارمو هم اونجا بخورم و هیچ کاری نسبت به وظیفم انجام ندم....فعلا که نامه زدیم برای مجوز نشریه...تا ببینیم بعدا چی میشه...هرچند همین دانشکده هم به زور حضور و غیاب استادا میام... ولی این چندبار کاندید شدن...برام تجربه خوبی بود...فهمیدم که شعار دادن آسون تر از اونیه که فکرشو بکنم...تقلب تو انتخابات برای خیلیا مثل آب خوردن میمونه(هرچند من واقعا تو دانشکده رای آوردم و سوم شدم)...توجیه کردن عملکردت تو موقعیت موجود هیچ کاری نداره...سو استفاده از موقعیت برات بعد مدتی روتین میشه...و شاید بشه اینها رو تعمیم داد به .... ""اما بعد، خداوند ستمكاران روزگار را شكست
نداده، جز آن كه نخست آنان را لختى مهلت داده، و در آسايش به رويشان گشاده.
و شكست هيچ مردمى را نبسته، جز از پس آنكه - گرد- سختى و بلا بر سرشان
نشسته. پس در كمتر آن دشوارى كه از آن استقبال كرديد و اندك آن سختى كه
بدان پشت كرديد، مايه عبرت است. نه هر كه دلى دارد، به خردى داننده است و
نه هر كه گوشى دارد نيك شنونده است، و نه هر كه ديده اى دارد بيننده است.
در شگفتم! و چرا شگفتى نكنم از خطاى فرقه هاى چنين، با گونه گونه حجتهاشان
در دين. نه پى پيامبرى را مى گيرند و نه پذيراى كردار جا نشينند. نه غيب را
باور دارند، و نه عيب را وا مى گذارند. به شبهتها كار مى كنند و به راه
شهوتها مى روند. معروف نزدشان
چيزى است كه شناسند و بدان خرسندند، و منكر آن است كه آن را نپسندند. در
مشكلات خود را پناه جاى، شمارند، و در گشودن مهمات به راى خويش تكيه دارند.
گويى هر يك از آنان امام خويش است كه در حكمى كه مى دهد- بى تشويش است-
چنان بيند كه به استوارترين دستاويزها چنگ زده و محكمترين وسيلتها را به
كار برده."" مهمون یکی از برنامه های "پارک ملت" فرهاد آییش و همسرش بود...مجری ازش پرسید وقتی به یه تفاوت نظر برمیخورین، شما کوتاه میاین یا همسرتون...آییش خیلی قشنگ جواب داد...گفت من اصلا پافشاری نمیکنم رو خواسته هام...چون وقتی به گذشتم فکر میکنم... و وقتی با خودم میگم اگر برگردم فلان زمان ، یه کار دیگه میکنم، یعنی عقلم ناقصه...واسه همین احتمال میدم باز هم اشتباه کنم... دقیقا تو امثال ماها هم صدق میکنه...هممون اگر به دیروزمون برگردیم، کار بهتری انجام میدیم...یا حداقل همون کاری که انجام شدهو حاضر نیستیم عینا دوباره مرتکب بشیم... خطبه ملموسیه....یعنی هر کسی میتونه اینو تو ارتباطش با خدا و اطرافیانش احساس کنه...دغدغه حضرت اینه که مردم کارهاشونو با عقل خودشون می سنجن...دقیقا کاری که خیلی از ماها درگیرشیم... راجع به ارتباط بنده با خدا.... بزرگترین ایراد کار اینجاست که ما میخوایم همه احکام خدارو با عقل ناقص خودمون بسنجیم...خدا گفته پوششت باید فلان شکل باشه یا گوش دادن به حرف پدرو مادر واجبه حتی اگر بگه نمازشب و قرآن نخون...اگر نمیفهمیم مشکل از حکم الهی نیست...مشکل از عقل ناقص ماست و ظرفیت فهم فلان مسئله نداره...مخصوصا کسایی که هیچ مطالعه ای تو منابع اسلامی نداشتن و از دین فقط "لا اکراه فی الدین" خوندن و همیشه با نگاه انتقادی وارد این مسائل میشدن تا با نگاه یک فرد جویای حقیقت...مشکل اینجاست به جا اینکه معیار و خط کش اعمالمون دستورات خدا باشه ، با نگاه و عقل ناقص خودمون اونارو میسنجیم...قرار نیست چون فلان حکم با عقل ما جور در نمیاد بذاریمش کنار... درسته هر حکم شرعی، مبناش عقله..و اگر عقل در مسیر درست حرکت کنه همون حرفیو میزنه که دین زده...ولی نه هر عقلی...اونم عقل ناقص ما.... ******* "بسم الله الرحمن الرحیم"اعلام وابستگی به "لا اله الا الله"است. اعلام وابستگی به این است که من غیر از خدا مطاعی نمیشناسم.من از غیر خدا هرچه هست، آزادم.من در مقابل یک نقطه خاضعم و آن خداست. به نام آن خدا که من تنها بنده ی او هستم و بس. اگر شما چیزی بهتر از این پیدا کردید ، ما از شعار اسلامی دست بر میداریم " استاد شهید مرتضی مطهری" نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه... بماند بین ما این رازها بینی و بین الله!...من استغفار کردم از نگاه تو نمی دانم...اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه...برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است...همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه...و شاید من سر از کاخ عزیزی در می آوردم...اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه...مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود...چنان تحریم تنباکو برای ناصرالدین شاه(حمیدرضا برقعی) خیلی از آدما مثل عکس هستن...زیادی که بزرگشون کنی...کیفیتشون میاد پایین... دیشب تو باشگاه وسط تمرین...اومد زد پشتم و گفت طاهری چطوری؟....شاید یکی از بارزترین نشانه های گذار از سنت به مدرنیته تو ایران حذف سیبیل از چهره مردا بود...ولی هنوز سیبیل داشت...پس میشد حدس زد که هنوز هم مثل قبل خاکی و دوست داشتنیه....معلم ورزش دوران دبستان و مربی فوتبال دوران بچگیم تو سه ماه تابستون بود....فکر کنم دوم یا سوم ابتدایی بودم...صبح ها ساعت 8 میرفتم فوتبال...بعد یکی از مسابقات اومد بهم گفت سبک فوتبالت "کلاسیکه" و کمتر کسی تو این سن میتونه به این سبک فوتبال بازی کنه..بچه بودم و نمیفهمیدم "کلاسیک" یعنی چی!!! ولی برام به قدری این کلمه رویایی و بزرگ جلوه میکرد که از اون روز به بعد...مسیر زندگیمو تا چند سال تغییر داد...هرجا میرفتم میگفتم که مربیم بهم گفته سبک فوتبالم کلاسیکه....درسته قبل از اون حرف هم به فوتبال اعتیاد داشتم...ولی بعد از اون جملش...دوبرابر فوتبال میدیدم...دوبرابر فوتبال بازی میکردم و.... به همین سادگی... با یه کلمه... شاید از نگاهِ خودش معمولی و ساده....برای مدت ها دنیارو برام به بهشت تبدیل کرد... حواسمون به نوع نگاهمون...حرفامون...ژست هامون...چشمامون و... بیشتر جمع باشه...شاید...یکی...جایی...فقط منتظر یه خنده...یا نگاه همراه با آرامش و صلح...یا یه حال و احوال پرسی ساده باشه...تا برای زمانی هم که شده دنیاش قشنگ بشه.... ساده تر از اونیه که فکرشو بکنیم... ***** وطن پرستو بهار است، و اگر بهار مهاجر است؛ از پرستو مخواه كه بماند! "شهيد آويني" حد پروازم نگاه توست بالم را نگیر...سهمم از
شادی تویی با اخم حالم را نگیر...راه سخت و سبز بودن با تو را آسان
نکن...جاده های پیچ در پیچ شمالم را نگیر...کیستی؟پاسخ نمیخواهم بگویی هیچ
وقت...لذت درگیری حل سوالم را نگیر...من نشانی دارم از داغ تو روی سینه
ام...خواستی دورم کن از پیشت ، مدالم را نگیر...خاطرت آسوده با ببر نگاهم
گفته ام....با همین بازیچه ها سر کن،غزالم را نگیر...زندگی تنها به من قدر
تو فرصت داده است...بیش از این ها خوب باش از من مجالم را نگیر...خسته از
یک رنگیم میخواهم از حالا به بعد...تا ابد پاییز باشم ، اعتدالم را
نگیر(مهدی فرجی) سلوک-محمود دولت آبادی: آدم ها را موجوداتی می بینم که می
خورند و می خورند و می خورند تا فردای روز با خرسندی تمام بتوانند بخورند و
بیاشامند و حرف بزنند و حرف بزنند و حرف بزنند درباره خوردن و آشامیدن و
جمع شدن، یا امکان جمع شدن، و درباره همه راه هایی که به این امکان ها منجر
می شود؛ و از خود می پرسم پس قدر سکوت چه می شود؟ تو بعضی از این استخرها....جدای از اینکه یه طنابی به عرض
استخر وصل میکنن تا مشخص بشه که اونور طناب مخصوص کساییه که شنا بلدن....یه
طنابی هم به طول استخر میکشن که اگر کسی وسط شنا کردن تو 4متری خسته شد،
یا مثلا رگ پاهاش گرفت و....بیاد این طنابو بگیره که غرق نشه.... به
نظرم خوبه آدم هر از گاهی جمعه ها صبح بره
قبرستون...احساس میکنم هر قدم که بر میداری تو این مکان...برات حکم همون
طناب استخر داره که بهش نزدیک میشی تا یه وقت غرق در روزمرگی هات نشی...حتی قدم زدن بین
قبرهای خالی هم دلچسبه...فقط یه فرقی با راه رفتن روی لبه استخر(یا جدول کنار خیابون)
داره...وقتی روی لبه استخر راه میری، دستتو که
باز میذاری تا یه وقت تعادلت بهم نخوره...بین اون قبرها دستتو باز
نذار...تا با سر بیوفتی تو یکی از اونا... " موتوا قبل اَن تموتوا" همین... ******* « تا امروز، با هم نشینی که هم کیش من نبود مخالفت می ورزیدم. لکن امروز
دل من پذیرای همه ی صورت ها شده است: چراگاه آهوان است و بتکده ی بتان و
صومعه ی راهبان و کعبه ی طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک،
دین عشق است، و هرجا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم به دنبالش روان
است.» .:.فتوحات/محی الدین عربی.:. دست
و پا بسته و رنجور به چاه افتادن...به از آن است که در دام نگاه
افتادن...سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟...تو بهشتی و چه بیم از به گناه
افتادن...لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه...چه امیدی که پی باد به راه
افتادن؟...آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:...پنجه بر خالی و در حسرت
ماه... افتادن...با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است...سر و کارت به خط و
چشم سیاه افتادن...من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل...قسمتم کرده به سر
در پی شاه افتادن...عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد...سایه اش کاش به دل
گاه به گاه افتادن(حامد عسگری) دیگر
نمیگویم گشتم نبود نگرد نیست...بگذار صادقانه بگویم گشتم اتفاقا بود...فقط
مال ما نبود...شما بگردید لابد مال شماست...آدمیست دیگر...یک روز حوصله
هیچ چیز را ندارد...دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور...! "حسین پناهی" حکایت این سس های کچاپ وقتی که به آخر میرسن و هی میزنیم به تهشون تا حتی شده یه چیکه ریخته بشه روی غذامون مثل بچه ای میمونه که تازه از پوشک گرفته شده و مامانش هر نیم ساعت یه بار میبردش دستشویی و بهش دستور میده که تو باید حتما الان رفع حاجت کنی.... هر چند هم سس و هم بچه با زبون بی زبونی میگن که نداریم ولی... ******** زمان آدم ها را دگرگون میکند...اما تصویری که از آنان داریم، ثابت نگه میدارد...هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره نیست "مارسل پروست،در جستجوی زمان از دست رفته" سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد...داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد...«او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد...آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد...برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت...خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد ...چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی...چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد ...زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟...دومی ! چون اولی دارد مرا دق می دهد ""کاظم بهمنی"" ولی بعضی چیزا هست تو دنیا که "این نشد،یکی دیگه""امروز نشد، یه روز دیگه" واسش معنی نداره...نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت...ولی هر چیزی که میخواد باشه، باید یه پسوند "مطلقه" هم بگیره...مثل: نگاه مطلقه...خنده مطلقه...اصلا هر کوفتو زهرماری...فقط باید مطلقه باشه.... ****** آقا جان! موکول میکنم گله هجر را به روز بعد... امروز حال مادرتان روبراه نیست... رسیدِ امانت محمد را... با خط میخی... امضا کردند... ""سرکوب هواهای نفسانی برای ارضای هواهای نفسانی""...خودمم اولش نمیفهمیدم یعنی چی!!! لزوما اینکه به هر نحوی بخوایم نفس اماره درونمونو سرکوب کنیم دلیل بر قرب و کمال آدما نمیشه...شاید هر بار که دروغ نمیگی،خدا تو نامه عملت یه گناهی بالاتر از دروغ گفتن بنویسه...خیلی جاها به همون اندازه که پا روی هوا و هوس های دلت میذاری، به همون اندازه تعداد "من"گفتنت بیشتر میشه...اصلا یه وقتایی شیطون خودش میاد برای نماز صبح بیدارت میکنه....یه وقتایی خودش تورو مصمم میکنه که نماز شب بخونی...یه وقتایی نفس اماره ت تو رو وادار میکنه که به یکی کمک کنی،شب جمعه دعای کمیل ت ترک نشه و...وقتی چهار جا کمک حال یکی بشی...کافیه یه بار تو دلت به خودت افتخار کنی...وقتی خودتو تادیب کنی که ناسزا نگی...کافیه یکیو ببینی که داره هر چی از دهنش در میاد میگه و تو دلت بگی "من"...اصلا گیر کار همین "من" گفتنه...همین تکبر و خودبرتر بینیه....نماز صبح ها شیطون با هزارتا بدبختی بیدارت میکنه که یه روزی یه جایی بگی "من" نماز صبح هام ترک نشده و کافیه یه اپسیلن از خود متشکر بشی... همین که چهارتا کار خوب کردی...بعد یکیو ببینی که اینطور نیست...اگر تو دلت ،از خدا خواستی که اونو هم به راه راست هدایت کنه و دلت براش سوخت که هیچ....ولی اگر خوشحال شدی و دوست داشتی سر به تنش نباشه، بدون نیتت نه تنها برای رضای خدا نبوده، بلکه تبدیل به یه آدم عقده ای و بدبخت شدی... تو دین چیزی به نام "من" ، "دلم میخواد" و... نداریم...خیلی ها دروغ نمیگن،غیبت نمیکنن،تهمت نمیزنن،آزارشون به کسی نمیرسه و.... به خاطر اینکه میخوان پیش خودشون یه انسان با شخصیت معرفی بشنو به قول معروف عزت نفس پیدا کنن...خیلی ها به بقیه کمک میکنن واسه دلشون...دریغ از اینکه خدا اون دنیا فقط اعمالیو ضمیمه پروندشون میکنه که توی هر کاری بگن"خدا گفته"،"خدا خواسته"،"به خاطر خدا".... ****** خدا کند از خود راضی نباشیم، اگر راضی باشیم هرگز نمیتوانیم حق ربوبیت را در عبودیت و بندگی ادا کنیم! با اینکه هیچیم خود را همه چیز میدانیم""آیت الله بهجت"" در محضر شیخ: شبی دیدم حجاب دارم و نمیتوانم به حضور محبوب راه یابم. پیگیری کردم که این حجاب از کجاست.پس از توسل متوجه شدم که در نتیجه احساس محبتی است که عصر گذشته، از دیدن قیافه یکی از فرزندانم داشتم.به من گفتند"باید او را برای خدا بخواهی" من هم استغفار کردم.حقیقت کیمیا خود خداست.همان طور که در دعای عرفه داریم:"ماذا وجد من فقدک؟و ما الذی فقد من وجدک؟"کسی که تو را نیافت،چه یافت؟و آن که تو را یافت ،چه یافت؟
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست...دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست...حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا...دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!...بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را...قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست...آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد...آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست...آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست...حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست...خواستم با غم عشقش بنویسم شعری...گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست...""فاضل نظری"" 1-سه شنبه با "لی چیااو چن" رفتیم پیش یکی از اساتید تاریخ...تو این 3،4 ساعتی که باهاش بودم...با هم راجع به خیلی چیزا بحث کردیم...بهش گفتم بودایی هستی یا کنفوسیوسی؟گفت من هیچ دینی ندارم...خیلی راحت منکر وجود خدا میشد...ولی چیزی که برام عجیبه...اینه وقتی کسی به هیچ چیزی پایبند نیست...پس چرا باید انقدر انسان اخلاقی و مودب و متینی باشه!!!یعنی چرا باید مردمان جنوب شرق آسیا که به خدا و آخرت اعتقاد ندارن، انقدر سختکوش و هدفمند زندگی کنن!!! به هم احترام بذارن...مهربون باشن و....به این فکر افتادم موقع برگشتش، یه قرآن با ترجمه چینی بهش بدم... 2-رفتیم دانشگاه تربیت معلم...الان دقیق اطلاع ندارم...کسایی که میان این دانشگاه مثل سابق...از بدو ورود به استخدام آموزش و پرورش در میان یا نه!!! تو حیاط که قدم میزدم...معلوم نبود دانشجوهاش اومدن عروسی یا دانشگاه...بعد اینها قراره بشن معلم بچه های من؟!!!فکر کنم اگر اینطور بشه...اولا که سن بلوغ پسرها از 15سالگی به 9یا حداکثر10 سالگی کاهش پیدا میکنه...دوما اینکه به نظرم یه انگیزه خوبی باشه برای بچه ها که برن مدرسه...حتی خود من حاضرم برم از اول شروع کنم و پایه هامو قوی کنم... 3-چقدر فرهنگ ها با هم تفاوت داره...آنجلینا جولی با براد پیت 6،7 ساله ، پیش هم زندگی میکنن...5تا بچه دارن، یکی هم فرزندخونده دارن...بعد تصمیم گرفتن با هم "ازدواج" کنن....بچه هاشون هم از اینکه بابا و مامانشون میخوان با هم ازدواج کنن خیلی خوشحالن!!!! ****** در محضر شیخ: اساس خودسازی، توحید است...هرکس بخواهد ساختمانی بنا کند، ابتدا باید زیر سازی آن درست باشد. اگر پایه محکم و اساسی نبود، آن بنا قابل اطمینان نیست.سالک باید سیر و سلوک خود را از "توحید" آغاز کند.تا انسان حقیقت توحید را درک نکند و باور نکند که در وجود، چیزی جز خداوند منشا اثر نیست و همه چیز جز ذات مقدس حق، فانی است، به کمالات انسانی دست نخواهد یافت. "شیخ رجبعلی خیاط" آهنگ ببار ای بارون از شجریان: www.easypersian.com/shajarian/02_bebar_ey_abre_bahar_shajarian.mp3 دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه
کار؟...دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟...تا ابد دور تو
میگردم، بسوزان عشق کن...ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه
کار؟...مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود...راستی تو این همه دیوانه
میخواهی چه کار؟...مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!...در دل من قصر
داری، خانه میخواهی چه کار؟...خُرد کن آیینه را در شعر من خود را
ببین...شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟...شرم را بگذار و یک
آغوش در من گریه کن...گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
.::.مهدی فرجی.::. 1-تو این پنج سالی که موبایل گرفتم...به غیر از
روز اول...مابقی این مدت
گوشیم روی سایلنت بوده...معمولا کسی زنگ میزنه بهم توقع چندانی نداره جواب
بدم...مخصوصا اگر خونه باشم...تقریبا برای همه عادی شده...چند روزه از صدقه
سری خواهرزادم گوشیم داغون شده...کسی زنگ میزنه...ال سی دی گوشیم روشن
نمیشه و نمیدونم کی هست که بخوام جواب بدم یا نه...بخاطر همین مجبورم
تماس های همه رو جواب بدم...یه جاهایی خوبه...شنیدن صدای بعضیارو دوست
داری...وقتی زنگ میزننو تو تا وقتی صداشو نشنوی نمیدونی کیه...قشنگه...مثل باز کردن کادو هدیه شب تولد...ولی
بدی هاش بیشتره...اصلا یه وقتایی اسم بعضیارو تو گوشیت save میکنی که هر
وقت زنگ زدن بفهمیو جواب ندی...بعضیارو فقط تو موقعیت های خاصی حوصله شنیدن
حرفاشونو داری...خیلی ها رو هم...... 2-پارسال زد به سرم که بشینم ترجمه نهج البلاغه برای خودم جمع
کنم...تو عید انجام دادم...ولی فقط خطبه ها...تبدیلش کردم به یه دفترچه که چیزه خوبیه برای پر کردن وقتهایی که جبرا به بطالت میگذره...مثل مترو...اول قصد داشتم تو هر پست یکی از بهترین خطبه هارو بگم...دیدم بدون اغراق همش عالیه... لینک دانلود: http://up98.org/upload/server1/02/i/v7rkoho5gpxhshudkh.docx ********* در محضر شیخ: میدانی در رکوع و سجود
چه میگویی؟در تشهد چه میگویی؟وقتی میگویی اشهد ان لا اله الا الله آیا راست
میگویی؟ آیا هوای نفس نداری؟آیا به غیر خدا توجهی نداری؟ آیا با "ارباب
متفرقون"(خدایان پراکنده-سوره یوسف آیه 39) سروکار نداری؟ "شیخ رجبعلی خیاط" 2-اهل تایوانِ... دانشجوی دکتری تاریخ تو لندنِ...تز دکتریش راجع به روابط ایران و انگلیس در دوران قاجار...جمعه میاد ایران...بدون اینکه به من بگه...رفته به دوستش گفته تو این 1 ماهی که ایرانی...برادرم میاد کمکت میکنه و همراهیت میکنه...حالا من موندم...از یه طرف کلی کارهای شرکت رو سرمه....از یه طرف دانشگاه...از یه طرف هم این آقا...ولی احساس میکنم روزهایی که باهاشم...من از خنده روده بر بشم که زبون همو خوب نمیفهمیم...و اون حرص بخوره...هرچند این مدت سعی کردم یکم زبان بخونم که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی واقعا تو شنیدن ضعیفم...فکر کنم آخرشم مجبور بشه حرف هاشو رو کاغذ بنویسه تا بفهمم چی میگه....خدا این 1 ماهو به خیر بگذرونه... 3-یه کتاب قبل عید خریدم که تو عید بخونمش...320صفحه ست...اون وقت تا 200 صفحشو خوندم...دقیقا هر صفحه ایو که ورق میزدم...اون صفحه از جلد کنده میشد...من نمیدونم اگر با تف هم ورق ها رو میچسبودن به هم...انقدر زپرتی از آب در نمیومد!!!! ********* علی (ع) : معرفت به خدایی که پرستش میکنید قلبی باشد...چون تمام جوارح از قلب دستور میگیرد...وقتی قلب خدایی باشد...اعضا خطا نمیکنند... در محضر شیخ: اگر شخصی نزد جناب رجبعلی خیاط می آمد و میگفت :"هر ریاضتی میکشم نتیجه ای نمیگیرم"..شیخ میفرمود: شما برای نتیجه کار کرده اید. این مکتب مکتب نتیجه نیست، مکتب محبت است، مکتب خدا خواهی ست...فرهاد اگر کلنگی میزد به یاد شیرین و به عشق او بود. هر کاری انجام میدهی، تا پایان کار باید همین دل را داشته باشی، همه ذکر و فکرت باید خدا باشد، نه خود...
ادامـه مطلـبــ
ادامـه مطلـبــ
ادامـه مطلـبــ
ادامـه مطلـبــ


ادامـه مطلـبــ
ادامـه مطلـبــ
ادامـه مطلـبــ

ادامـه مطلـبــ
و هر که از یاد خدا رخ بتابد شیطانی را برای او بر می انگیزیم، که
دائم همنشین وی باشد، و آن شیاطین آنان را از یاد خدا باز می دارند
«««««ولی پندارند که هدایت یافتگانند»»»»».
ادامـه مطلـبــ
ادامـه مطلـبــ
ادامـه مطلـبــ
پشت این نیسانی ها و پیکان جوانان مدل 60 به پایینو که
بخونی...اغلب راجع به از پشت خنجر زدن و نارفیقی و...نوشته...معمولش اینه
که آدم وقتی خیلی عصبی و پریشون میشه که از کسی که توقع نداره...بدی
ببینه...اصلا مصداق بارزش همین فیلم های قبل انقلاب...با کسی که عهد
بستی...یا اصلا جدای از دوستی...کسیو که ناخودآگاه با بعضی از حرکاتت چیزی
فراتر از پیمان دادن خشک و معمولی بهش القا میکنی...اونوقت اگر این رشته پاره بشه...
حسین طاهری| |
به قول حسین پناهی...
حسین طاهری| |
حسین طاهری| |
حسین طاهری| |
حسین طاهری| |
دیشب ناخودآگاه یاد کاندیداتوری خودم تو زمانی که تشنه خدمت به مردم بودم، افتادم....
حسین طاهری| |
خطبه 87 نهج البلاغه:
حسین طاهری| |
حسین طاهری| |
حسین طاهری| |
حسین طاهری| |
این قطار نشد، قطار بعدی سوار میشی...این افسر راهنمایی رانندگی تو آزمون ردت کرد، افسرِ بعدی قبولی...ظرفیت این کلاس زبان پر شده، میری یه آموزشگاه دیگه ثبت نام میکنی...این کفش فروشی،سایز کفش مورد علاقتو نداشت،میری یه مغازه دیگه....امروز قبض تلفن پرداخت نکردی، فردا میریزی...
حسین طاهری| |
حسین طاهری| |
حسین طاهری| |
حسین طاهری| |
1-غرق شدن... زمانی که تمام مدتُ یواشکی نگاهش کنی و با هر خمیازه ش تو هم خمیازه بکشی....کم طاقتی...زمانی که بهش خیره بشی و اون پلک بزنه و تو با چشمک زدن اشتباه بگیری...احساس لذت... زمانی که بستنی عروسکی میهن و تا حلقت بکنی تو دهنت....دندوناتو
مماس کنی با دو طرفه بستنی...بعد یواش یواش از دهنت بکشی بیرون...حماقت...زمانی که با نوشابه در باز از روی جوب بپری....تلنگر...زمانی که بری پای منبر یه آخوندی و بهت ثابت کنه که اگر کار خوبی هم انجام دادی برای رضای نفست بوده...میشه جلوی هواهای نفسانیتو بگیری برای ارضا و خشنودی هوای های نفسانیت...
حسین طاهری| |

